تبليغاتX
¸.•*´`*•.¸¸.•* عشق من عاشقم باش ¸.•*´`*•


¸.•*´`*•.¸¸.•* عشق من عاشقم باش ¸.•*´`*•

وبلاگ دل نوشته ها

سلام به دوستای عزیزم

بالاخره منم شدم خانم مهندس و دانشجو

مهندسی نرم افزار

خانم مهندس

دعا کنین برای مدارج بالاتر

تبریک نمیگین

بالاخره منم قبول شدم

نمیدونین چقدر خوشحالم

فقط اومدم همینو بگم

تا شما هم خوشحال بشین

خب دیگه باید برم

نزدیکه افطاره

راستی نماز و روزه هاتون قبول باشه جیگملای من

دوستون دارم خیلی زیاد

همتون رو

باااااااااااااااااااااااای تا هااااااااااااااااااااااااااااااااااای

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 19:28 توسط ¸.•*´`*•.¸¸.•* مریم¸.•*´`*•.¸¸.•* | |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

                                                         دوستای عزیزم

                                                        خوب هستین

                                                        چطورمطورین

بالاخره تموم شد منظورم این درس و مدرسه و کنکور واین جور مسایل

دیگه خسته شده بودم وای خدا

دلم برای همتون یه ذره شده بودمخصوصا......................

وای زیادی حرف زدم

فقط اومدم که بگم من دیگه اومدم بتون سر بزنم اپ کنم و جواب نظرات رو بدم

فقط یه استرس کوچیک دیگه مونده

اگه گفتین چی     

ای بابا جوابهای اعلام قبولی کنکور دیگه

دعا کنید اون جایی که دوست دارم قبول بشم دعا کنید

ولی خب این چند وقته همش میام و اپ میکنم و بهتون سر میزنم

البته یه مشکل دیگه اینکه هنوز کار اموزی دارم

اونم بالاخره تموم میشه

خب دیگه خوشحال شدم منتظر حضور سبز و نظرای قشنگتون هستم

باااااااااااااااااااااااای تا هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 21:18 توسط ¸.•*´`*•.¸¸.•* مریم¸.•*´`*•.¸¸.•* | |

 

 

 

2pythn9.jpg-59982pythn9.jpg-59982pythn9.jpg-5998

 

سلام به دوستان عزیزم

بازم مرسی از اینکه اومدین دوباره

میدونین دوستای گلم؟؟؟؟

من قراره یه مدت وبم رو تعطیل کنم

نه اینکه بخوام لوس بازی کنم ها نه!!!!

من امسال خیلی درس دارم

کلی کتاب مثل سخت افزار  شبکه دو جلد برنامه سازی

بانک اطلاعاتی

و .......................

و کلی کلاس و امتحان و ازمون

که اگه بخوام هم فرصت نمیکنم بیام نت

پس ترجیح دادم که فعلا تعطیل کنم که هم خیال خودم رو راحت کنم

هم شما  رو که فکر نکنین

جواب نمیدم و اپ  نمکنم و از این جور مسائل

شاید به احتمال خیلی کم در تاریخ۲ اردیبهشت که تولد یکی

از دوستای گلمـه(زهرا)

یا عید 

شاید اپ کردم

راستی من حتما دوباره وبم رو راه می اندازم و میام

پس منتظرم باشید در اینده ی دور

خب دیگه دارم پر حرفی میکنم

قربان همه شما

مریم

دوستون دارم خیلی زیاد

خارج از تصور

باااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

تا

هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

دوباره

 

 

14uf42r.jpg

مواظب خودتون باشین

نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 22:38 توسط ¸.•*´`*•.¸¸.•* مریم¸.•*´`*•.¸¸.•* | |

 

 

فرشته و خانم میانسال

 

 

خانم میانسالی سکته قلبی کرد و سریعا به بیمارستان منتقل شد.وقتی زیر تیغ جراح بود عملا مرگ را تجربه کرد .زمانیکه بی هوش بود فرشته ای رادید . از فرشته پرسید :آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه ، تو 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگر فرصت خواهی داشت . بعد از به هوش امدن برای بهبودی کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند . چون به زندگی بیشتر امیدوار شده بود ،چند عمل زیبایی انجام داد.جراحی پلاستیک،لیپساکشن ،جراحی بینی ،جراحی ابر و ......او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میانسال به یک خانم جوان تبدیل شد!بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عزیمت به خانه داشت از خیابان عبور میکرد،با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!!وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکرکردم که گفتی 40 و سال و اندی بعد مرگ من فرا میرسه؟چرا من رو از جلوی امبولانس نکشیدی کنار ؟ چرا من مردم؟

 

......

 

......

 

......

 

......

 

فرشته پاسخ داد: ببخشید ،وقتی داشتی از خیابان رد میشدی نشناختمت!

 

 

راه بهشت

 

 

مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند . هنگام عبور از کنار درخت عظیمی ، صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت. امام مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت . گاهی مدت ها طول می کشد تا مرده به شرایط جدید خود پی ببرند.

پیاده روی درازی بود،تپه بلندی بود ، آفتاب تندی بود ،عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده  دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشدو در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود . رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد: روز به خیر ، اینجا که اینقدر قشنگ است ؟

 

دروازه بان : روز به خیر، اینجا بهشت است.

 

-         چه خوب که به بهشت رسیدیم ،خیلی تشنه ایم .

 

 

دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت: می توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می خواهد بنوشید .

 

- اسب و سگ هم تشنه اند.

 

نگهبان : واقعا متاسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است .

 

مرد خیلی ناامید شد ، چون خیلی تشنه بود ، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد . از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد . پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه ای رسیدند . راه ورود به این مزرعه ، دیوار قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد . مردی در زیر سایه درخت ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود ، احتمالا خوابیده بود .

 

مسافر گفت : روز به خیر

 

مرد با سرش جواب داد.

 

- ما خیلی تشنه ایم ، من ، اسبم و سگم.

 

مرد به جایی اشاره کرد و گفت ک میان آن سنگها چشمه ای است . هر قدر که میخواهید بنوشید .

 

مرد، اسب و سگش، به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشاندند .

 

مسافر از مرد تشکر کرد . مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید ،می توانید برگردید.

 

مسافر پرسید : فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست ؟

 

- بهشت

 

بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

 

آنجا بهشت نیست ، دوزخ است.

 

مسافر حیران ماند : باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند ! این اطلاعات غلط با عث سر در گمی زیادی می شود!

 

- کملا بر عکس ; در حقیقت لطف بزرگی به ما می کنند . چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند ، همانجا می مانند.

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 13:21 توسط ¸.•*´`*•.¸¸.•* مریم¸.•*´`*•.¸¸.•* | |

 

 

 

کوهنورد

 

کوهنوردی می خواست بلند ترین قله را فتح کند . بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود ، ماجراجویی اش را آغاز کرد .اما از آنجایی که آوازه فتح قله را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.

 

او شروع به بالا رفتن از کوه کرد ، اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد،تا اینکه هوا تاریک شد.

 

سیاهی شب بر کوها سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود .همه جا تاریک بود.ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید.

 

در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت ، که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرت شد .در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی و به طرز وحشتناکی حس میکرد جاذبه زمین او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود .....و در آن لحظات پر از وحشت ،تمامی وقایع خوب و بد زندگی به ذهن او هجوم آوردند .

 

ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزدیک می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده او را به شدت می کشد.

 

میان آسمان و زمین معلق بود .... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند :خدایا کمکم کن..................

 

نگهان ازدل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟

-خدایا نجاتم بده

 

-آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟

- بله باور دارم که می تونی .

 

- پس طنابی را که به کمرت بسته شده قطع کن.........

لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت ..........با تمام توانش طناب را بچسبد.

 

فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده کهنورد پیدا شده...در حالی که  از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ..............

 

 

 

سخاوت

 

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست .پیشخدمتیک لیوان آب برایش آورد . پسر بچه پرسید یک بستنی میوه ای چند است ؟ پیشخدمت پاسخ داد :50 سنت. پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید :یک بستنی ساده چند است؟ در همین حال ،تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:35 سنت . پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : لطفا یک بستنی ساده . پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. وقتی پیخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد . انجا در ظرف خالی بستنی ، 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته بود برای انعام پیشخدمت !!

 

 

 

نوشته روی دیوار

 

 

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید.پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و میخواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده بود ، به مادرش بگوید.وقتی مادرش را دید به او گفت : مامان ! مامان ! وقتی من داشتم توی حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن می کرد تامی با یک ماژیک روز دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید،خط خطی کرد! مادر آهی کشید . فریاد زد: حالا تامی کجاست ؟ و رفت به اطاق تامی کوچولو . تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود ، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید : تو پسر خیلی بدی هستی و بعد تمام ماژیکها را شکست و ریخت توی سطل آشغال . تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد ، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد . تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود : مادر دوستت دارم!

 

 

امیدوارم از این اپ لذت بردن باشید منتظر نظرهای قشنگتون هستم

 

 

باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

تا

هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 

 

نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 15:46 توسط ¸.•*´`*•.¸¸.•* مریم¸.•*´`*•.¸¸.•* | |

 

 

داستان سیندرلا (آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخر خنده)

لطفا تا آخر بخونین

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب .

. آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند به سمت خونه ي پادشاه.

وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! 

شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود )

خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت ) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند .

 

 

نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 17:32 توسط ¸.•*´`*•.¸¸.•* مریم¸.•*´`*•.¸¸.•* | |

 

 

 

ارزیابی عملکرد

 

پسر کوچکی وارد دارو خانه شد، کارتن جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد.بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی . مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.پسرک پرسید :خانم ، میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید ؟زن پاسخ داد : کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.پسرک گفت : خانم ، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد ،خانم ، من پیاده رو و جودول جلوی خانه را هم برایتان جارو میکنم ، در این صورت شما در یکشنبه زیباتربن چمن را در کل شهر را خواهید داشت .مجددا زن پاسخش منفی بود . پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت ، گوشی را گذاشت . مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت : پسر...از رفتارت خوشم میاد; به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم پسر کوچک جواب داد:

 

نه ممنون ، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم ، من همون کسی هستم که برای این خانم کار میکنه.

 

 

 

حافظ می گوید :

 

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست

 

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

 

هر گونه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

 

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

 

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

 

ما را به منع عقل مترسان و می بیار

 

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

 

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

 

هر دیده جای جلوه آن ماهپاره نیست

 

از چشم خود بپرس که ما را که میکشد

 

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

 

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ روی

 

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

 

 

شما نجار زندگی خود هستید

 

نجار پیری خود را برای باز نشسته شدن آماده می کرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را در میان گذاشت.پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار باز نشسته کند . صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ،اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار در حالی که با تاسف با این درخواست موافقت میکرد ،از او خواست تا به عنوان آخرین کار ،ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

 

نجار در حالت رو در باستی ، پذیرفت در حالیکه در دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را بر خلاف میل باتنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نا مرغوبی تهیه کرد و به سرعت و با بی دقتی ،به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار با خبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد . زمان تحویل کلید ، صاحب کار اهن را به نجار بازگرداند و گفت : این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری !

نجار یکه خورد و بسیار شرمنده شد . در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.

 

این داستان ماست . ما زندگیمان را می سازیم . هر روز می گذرد .گاهی ما گمترین توجهی به آنچه می سازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیر مترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام صعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست . شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود. یک تخته در آن جای می گیرد و یک دیوار بر پا می شود .مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

 

 

 

 

امیدوارم همه ی داستان ها را دوست داشته باشین و ازش خوشتون اومده باشه

بیشتر نظر بذارین و بیایین خوشحال میشم

 

 

باااااااااااااااااااااااای

تا

هاااااااااااااااااااااااااااااای

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 23:43 توسط ¸.•*´`*•.¸¸.•* مریم¸.•*´`*•.¸¸.•* | |

 

به نام خدا

سلام یه دوستان عزیزو گل گلابم

چرا اون سری نظر نذاشتین من که این همه پستم رو قشنگ کردم

 

خب این پست کاملا مذهبیه

بله درسته

برای اعیاد شعبانیه که نشد

اما حالا برای میلاد امام زمان (عج) میخوام اپ کنم

و ولادت این حضرت رو به همه ی مسلمانها تبریک بگم

نمیدونین اینجا چه خبره

آخه من بچه ی قم هستم  

و میدونید که مسجد جمکران محل مخفی شدن حضرت صاحب الزمان در این شهر مقدس قرار دارد

وقتی این موقع میشه توی شهر ما پر میشه از چراغونی ها

و درست کردن حوض های تزیینی و از این جور حرفها و دادن انواع نذری ها

ولی امسال این چراغونی ها یه اشکال بزرگ داشت و اون هم رفتن برقها به طور روزانه دو ساعت بود

گذشته از این حرفها

میدونیم که باید برای ظهور اون حضرت دعا کنیم و بس

ای کاش ظهور می کرد و دنیا رو از این همه نا عدلی و ظلم پاک میکرد

ای کاش

و این ای کاش رو فقط دعاهای ما سبب ساز میشه

یا مهدی

میلاد با سعادت یگانه

 

 منجی عالم بر تمامی

 

مردم جهان مبارک باد

 

البته تبریک من پیشا پیش بود

خلاصه پذیرا باشید

بای تا های

نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 21:56 توسط ¸.•*´`*•.¸¸.•* مریم¸.•*´`*•.¸¸.•* | |

خوش اومدی گلم

سلام به همه ی دوستان عزیزم امیدوارم که حالتون خوب باشه از امروز سعی میکنم وبم رو بیشتر به روز کنم.

در ضمن حالم هم خیلی بهتر شده.

 

شما هم قول بدین بیشتر بیاین سر بزنین و نظر بدین یادتون نره هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

عشق و حااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال

ا

ای زیبا صنم

اولین داستان

میگویند ابلیس زمانی نزد فرعون امد در حالی که فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و میخورد.

ابلیس به او گفت: آیا هیچکس می تواند این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

فرعون گفت :نه.

ابلیس با جادوگری و سحر آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.

فرعون گفت : آفرین بر تو که استاد و ماهری .

ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت:مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی ؟!

 

 

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان میگذشتند .آن دو در نیمه های راه بر سر موضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنان از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد.

دوستی که سیلی خورده بود سخت دل آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت:(امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد).

 

آهن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا آنکه در وسط بیابان به یک آبادی کوچک رسیدند و تصمیم گرفتند قدری بمانند و در برکه آب تنی کنند.

 

اما شخصی که سیلی خورده بود در برکه لغزید ونزدیک بود غرق شود که دوستش به کمک شتافت و نجاتش داد .او بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره سنگی نوشت:(امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد).

 

دوستی که یکبار بر صورت او سیلی زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسید :(بعد از آنکه با حرکت قلبم ترا آزردم تو ان جمله را بر روی شنهای صحرا نوشتی اما اکنون این جمله را بر روی صخره سنگ حک کردی ای چرا؟)

 

و دوستش در پاسخ گفت :( وقتی کسی ما را می آزارد باید آنرا بر روی شنها بنویسیم تا بادهای بخشودگی آنرا محو کند اما وقتی کسی کار خوبی برایمان انجام میدهد ما باید آنرا بر روی سنگ حک کنیم تا هیچ  بادی هرگز نتوان آنرا پاک نماید).

به همدیگر خوبی یاد بدیم

 

 

منتظر نظرهای قشنگتون هستم بای تا اپ بعدی

نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 17:27 توسط ¸.•*´`*•.¸¸.•* مریم¸.•*´`*•.¸¸.•* | |

سلام به همه ی دوستای گلم امیدوارم که خوب باشین و مثل من دلتون از دنیا نگرفته باشه

ببخشید که خیلی دیر اومدم  ولی خوب بالاخره مشکلات داشتم ونتونستم بیام و از همین جا از همه معذرت میخوام به خصوص از مازیار گلم

خیلی دلم از دنیا و ادمها گرفته حالم خیلی بده ذلم میخواد بشینم و گریه کنم نمیدونم چرا ولی کسی رو ندارم باهاش درد دل کنم اخه کسی از درد من با خبر نیست و تمیفهمه چی میگم برام دعا کنین که حالم خوب بشه و از این ناامیدی در بیام

همتون رو دوست دارم وبای

منتظر یه پست دیگه از من باشین

نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 20:22 توسط ¸.•*´`*•.¸¸.•* مریم¸.•*´`*•.¸¸.•* | |


Design By : Night Skin